حالا برای این که از حال و هوای وارکرفت بیایم بیرون یه شعر رو از یه شاعر هندی مینویسم!
میگه که:
روزی داشتم از صاحل زندگی رد می شدم بعد از مدتی برگشتم و به صاحل نگاه کردم جای رد پای 2 نفر را دیدم بعد از مدتی فهمیدم که یکی از آن ها مال من و دیگری مال خدا بود کمی نگاه کردم همه جا ردپای خدا بود ولی بعضی جا ها نبود!!
با خود گفت مگر خدا نمی گوید مرا در موقع های رنج بخوانید مگر من او را نخواندم!!! پس چرا جاهای رنجم خدا نبوده !!!!
بعد از مدتی رو به آسمان شروع به فریاد زدن می کند و می گوید چرا خدای من مگه تو نمی گفتی که .....
صدایی حرفش را نا تمام می گزارد میگوید ::: ای نادان آن رد پاهای منست که تکند وقتی تو رنج می کشیدی و از پا افتاده بودی من تو را با خود کول کرده بودم و تو را یاری کرده بودم ای نادان!
نظر یادتان نره!!